Welcome To Shirzad Kalhori's Website!

به سایت شیرزاد کلهری خوش آمدید!

 

 Here is Salmas! My Other Hobbies! Conferences My Thesis Music and Art    My Publications
 

 !اینجا سلماس است سرگرمیهای دیگر کنفرانسها   رساله موزیک و هنر       مقالات منتخب برگ نخست    

 

تالیفات و ترجمه ها

با کلیک روی کتابها دانلود فرمائید.

 

دانلود رایگان کتاب دانش بدون مرز(سیاهچاله),کتاب دانش بدون مرز(سیاهچاله) , دانش بدون مرز(سیاهچاله) ,ژان پی یر پتی,شیرزاد کلهری ,دانلود رایگان کتاب سیاهچاله,کتابخانه الکترونیکی, کتابخانه مجازی,سایت کتاب,کتابخانه امید ایران ,کتابخانه امید ایران ,دانلود ,دانلود رایگان,دانلود کتاب, دانلود ,کتابخانه امیدایران ,کتابخانه امید ایران, دانلود رایگان, امید ایران, دانلود رایگان کتاب , ,دانلود کتاب, دانلود کتاب رایگان , دانلود کتاب پی دی اف , دانلود کتاب PDF  , کتابخانه الکترونیکی, کتابPDF ,کتاب دانلود , کتاب رایگان,دانلودکتاب ,دانلودرایگان کتاب , دانلودکتاب پی دی اف,کتاب,Ebook For Free Download, Ebook,Ebook Download, Download Ebook

 دانلود کتاب زمان، مکان، جهان واقعی و جهان مجازی

دانلود کتاب چند مقاله‌ی فلسفی - فیزیکی

                     

دانلود کتاب تئوری اوربیتال های مولکول

 

 

زمین پدری

پدرم زمینی به مساحت 1.6 هکتار بین راه صدقیان و سلماس خریده بود. در حقیقت به بیچاره انداخته بودند. زمینی صفت که با بیل و کلنگ هم نمی شد به سختی اش فائق آمد. اما پدرم با علاقه ای خاص درباره ی آینده ی این زمین حرف میزد. چنانکه قرار بود بچه های ما یعنی نوه های او از باغی که قرار بود در آنجا بنا شود لذت ببرند. هر چه پیش انداز و پس انداز داشت خرج آن کرد و به آنهم بسنده نکرده من و برادرم را نیز به کار گرفت که صد البته برادرم ده برابر من روی آن زمین وقت گذاشت. زمین کنده شد و نزدیک به ششصد نهال سیب غرس شد. همسایه ی زمین ما، چاه عمیقی داشت و باغی بسیار نیکوتر از باغ نو بنیاد ما با سیبهای فراوانی در ضلع غربی ما را صاحب بود. پدرم هفته ای یکبار آب از آن همسایه میخرید. یادم نیست شاید آنزمان دو ساعت آب برای زمین ما کافی بود.

روزی از روزها که به باغ رفتم، دیدم که پدرم و برادرم هر چه زور میزنند نمی توانند سیل آب جاری آن زمین را مهار کنند. هر بیلی که پر از گل و سنگ و علف در مسیرش میگذارند آب می برد. منهم جهت کمک بسرعت لخت شده و نشستم جلو آب و داد زدم که زود باشند و پشت مرا پر از گل و سنگ کنید. یادم هست آب آن چاه عمیق آنقدر سرد بود که طاقت آدمی را طاق می کرد. گو اینکه این آب از سرزمینی که دچار زمهریر شده باشد، جاری می شد. از سرما دندانهایم بهم میخوردند و لرزشی عجیب چارچوب تنم را میلرزاند. پدرم با گفتن دیوانه و خل و از این حرفها پشت سرهم بیل پر از گِل و سنگ و چمن و خاک بود بهمراه برادرم پشت من بار کردند و آب را مهار نمودند.

بالاخره آب به زمینمان سرازیر شد و از درختی به درخت دیگر جاری شد. مثل یک سمفونی که ابتدا بسیار تند و سپس آرام میگیرد. هر چند که از سرما کبود شده بودم ولی در آن باغ روحی جاری بود که به ذات آدمی رسوخ کرده، آدمی را از درون گرم میکرد. چندی بعد پدرم کلی آجر خرید و در وسط آن اتاقی ساخت. فکر کنم توی ذهنش داشت کلبه ی تابستانی که در رمانها خوانده بود را بنا میکرد. بالاخره آنرا هم ساخت و دو پنجره و یک جا دری هم برایش گذاشت. به زمینش شن و ماسه و کود و پهن گاو و هر گونه ویتامین دیگری هم داد. ولی پس از پنج سال باز هم بیشتر از تعدادی انگشت شمار سیب نداد.

خستگی پدرم را از قیافه اش زمانی فهمیدم که پس از آخرین بهار از عمر آن باغ به خانه آمد و گفت تعداد شکوفه های درختان سیب ما تنها ده تا بودند. از اینکه دیگر نوه هایش در آنجا خوش نخواهند گذراند برایش غیرقابل تحمل بود. فردای آنروز بولدوزری سفارش داد و تمامی باغ را با خاک یکسان کرد. من هرگز نرفتم تا باغ ویران شده را تماشا کنم. نمی خواستم که آن روح جاری از حرکت باز ایستاده را ببینم.

گاهی که در این دیار غربت روی چمنها دراز میکشم تمامی آن اوج و فرود آرزوهای پدرم را مرور میکنم. غمی به عظمت دریاهای بیکرانه تا عمق وجودم را می سوزاند. این فکر که اگر هم آن باغ به جائی میرسید بچه های من نمیتوانستند از آن لذت ببرند چون دیگر متعلق به آن دیار نبودند و این بار آن غم را صد برابر میکند. نه به این دلیل که بچه های من آنجا را نمی دیدند نه! بلکه اگر آنجا به باغ ارم هم تبدیل میشد باز هم پدرم به آن آرزویش نمی رسید که نوه هایش از آنجا لذت ببرند.

گاهی به آن اتاق آجری که پدرم در هر گوشه ی بیرونی اش درختان گردوئی  کاشته بود تا اگر رشد کرده و به عظمتی برسند، اتاق پنج در شش متری را چون نگینی در بر بگیرند و به اوج لذت شب گذران ها  بیفزایند.

آری به آن تقلای پدرم فکر می کنم و آن باغ را  در ذهنم می سازم و باز خرابش میکنم و باز میسازم و خرابش میکنم و این سیکل را چون حرکتی دورانی که باز به نقطه ی آغازینش برمیگردد ادامه میدهم و از این بازی روزگار خسته نمی شوم.

                                        بمناسبت بیستمین سال مرگ پدرم

                                                     شیرزاد کلهری

                                                              2017/08/30

_____________________________________________________

AlbaNova University

 Center

AlbaNova University Centre

AlbaNova University Center is a part of the leading educational center that offers studies and research in subjects like Physics, Astronomy and Biotechnology. It is one of the leading research institutes in the country. To facilitate research activity, the center runs a number of school for each of the subjects. To facilitate research and study, the university conducts regular events like seminars, conferences, dissertations. The university offers a number of venues within the university premise. These venues are of various types and sizes that offer all the facilities and amenities necessary for a successful event. Some of the facilities include complete sets of AV equipment, microphones, overhead projectors, slide projectors with both straight and round magazines, plus VHS, CD and DVD players. AlbaNova University Center offers other facilities like well equipped kitchen to cater to the requirement of any event.

 

مجموعه ی مقالات فارسی

تالیف: شیرزاد کلهری

اختراع صفحات گرمائی هوشیار!

شیرزاد کلهری و...

مریم میرزاخانی افتخار ایران و جهان در غربت درگذشت

 

Maryam Mirzakhani 2014.jpg

مریم میرزاخانی

افتخار بزرگ ریاضیات ایران و جهان در سن 40 سالگی در دیار غربت درگذشت. مریم میرزاخانی نمونه ی بارز یک زن شجاع و هشیاری است که نشان میدهند که صد مرتبه از مردانی هشیارترند که زن را ذلیل و حقیر می پندارند.

میرزاخانی با کسب بزرگترین جایزه ی ریاضی جهان یعنی جایزه ی فیلدز، بعنوان اولین زن در جهان و اولین ایرانی افتخاری نصیب ایران کرد که هرگز کسی این افتخار را به ایران نیآورده بود. چون ریاضیات جایزه ی نوبل ندارد این جایزه مانند نوبل برای فیزیک و ادبیات است.

متاسفانه برای بازگشت به ایران به او ویزا ندادند و او را با غم دوری نیز مواجه کردند. بدانید که نوابغ روحی حساس دارند و این را سیاستمداران نمی فهمند. آری او در غربتی بود که حقش این نبود. حق او این بود که مجسمه اش را در میادین ایران بگمارند تا برای دختران ما الگوئی باشد. ولی ما کجائیم و علم کجا؟ متاسفانه بسیارند کسانی که تنها حماقت مردم برایشان سود آور است نه آگاهی شان. اما یادمان نرود که مریم میرزا خانی در غربت مرد. مانند صادق هدایت و غلامحسین ساعدی و دهها نابغه ی ایرانی دیگر. این درگذشتگان تاریخی را ورق میزنند که آیندگان بدانند که به این ملت  و در چه برهه ای از زمان چه ستم ها شده است.

مریم میرزاخانی پس از چهار سال جدال با سرطان سینه در سن چهل سالگی در گذشت. وقتی این سطور را می نویسم گریه امانم نمی دهد. بدانجهت همین جا این سطور را به اتمام می رسانم.

یادش گرامی باد!

غم این خفته چند، خواب در چشم ترم می شکند!

یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکهٔ بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی‌فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، برده دلای آدماش

دست من و تو باید این، پرده‌ها رو پاره کنه
کی می‌تونه جز من و تو، درد ما رو چاره کنه؟

یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکهٔ بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

 

 

برای اینکه عظمت کارهای مریم میرزاخانی برایتان معلوم شود. به این لینک ها مراجعه فرمائید.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C

https://www.youtube.com/watch?v=rzKNL4ootzA

https://en.wikipedia.org/wiki/Maryam_Mirzakhani

https://www.youtube.com/watch?v=zxM1Ek_YjJ0

https://www.youtube.com/watch?v=ffh4Oe-k-kQ

https://www.youtube.com/watch?v=c_4bvtwgRpg

 

نویسنده: شیرزاد کلهری

2017/07/16